ای آشناي غريب
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقرا
السلام علیک ایها الصدیق الشهید
سلام بر تو ای نور خدا در ظلمت وحشتناک زمین! سلام بر تو ای ستون استوار دین! سلام بر تو ای چشمه ی یقین! سلام بر تو ای آیت مبین!
سلام بر تو ای حِصن حصین! سلام بر تو ای شور آفرین! سلام بر تو ای وارث آدم، وارث نوح، وارث ابراهیم! سلام بر تو ای وارث موسای کلیم!
هواي صحن و
سراي تو، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطيف حضوري است که چهره
زائران خسته را مي نوازد. در بارگاه
تو، هيچ کس غريب نيست.
سلام بر تو اي آشناي غريب! سلام بر تو که طوس، با آمدنت مدينه ايمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را
به نگاه تو پيوند مي زنيم.
هر سحر، به
کوچه هاي ايوان نگاه روشنت کوچ مي کنيم و چون پرنده اي غريب، به گوشه حَرَمت
پناه مي بريم.
هر روز، در
سايه سار مزارت مويه کنان، شانه هاي خسته مان را مي لرزانيم.
هر شب، فانوس
اشک هامان را روشن مي کنيم و دست هاي عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت
تو مي آويزيم.
از آن زمان که تو در نیشابور سر از کجاوه برون آوردی و به کرشمه ای
آتش شوق بر جگر سوخته ی خلایق عاشق زدی و صلای توحید سردادی و آن را مأمن
و پناهگاه محکم و خدشه ناپذیر خواندی و راز ورود به این قلعه را فاش کردی
که تویی؛ از آن زمان، ما خورشید ولایت تو را در سرزمین قلبهای خویش همیشه
در کار طلوع یافتیم و حیات را بی حضور تو در سرزمین خویش ناممکن فهمیدیم.
عشق
ما به این خاک، تنها از این روست که تو در آن آرمیده ای و پیوند ناگسستنی
دل ما به این فضای ملکوتی از این جهت، که تو در آن تنفس می کنی و رایحه ی
شوق آفرین تو در آن می پیچد...
اي عصمت هشتم! کوچه هاي نيشابور، هنوز بوي
کلام عطرآگين تو را دارد.هر روز که
خورشيد خراسان، سينه ريز زرينش را از شوق مي درد و انبوه دانه هاي طلايي اش
از فراز آسمان بر حَرَمت مي پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به سوي حرم تو پر مي
کشد؛ همان وتري که هر روز، به سوي دانه هاي مِهري مي رود که برايش مي پاشي.
و انگور، زهر آگين است ...
مقابل هم نشسته
اند؛ يک سو نهايت نفرت و ديگر سوي، نهايت مهرباني!
مأمون، سرا
پا کينه و امام سرا پا کَرم. برقي شوم، در نگاه مأمون موج مي زند و چشم هاي
گستاخش، پرده از راز مخوف درونش بر مي دارند! و چشم هاي نجيب امام، سر به زير
و محجوب و آگاه از اسرار نهاني مأمون!
مقابل هم
نشسته اند؛ يکي از تبار پست ترين زمينيان و ديگري از نسل پاک ترينِ آسمانيان.
مقابل هم نشسته اند؛ يکي بنده بي چون و چراي شيطان و ديگري همسايه ديوار به
ديوار خدا. ثانيه ها، لنگ لنگان قدم بر مي دارند، ضربان زمان، کند شده و نفس
هايش به شماره افتاده؛ حتّي هوا هم احساس خفگي مي کند.
دستی پيش
ميرود. دستی که قرار است روسياهی خود را بر اوراق تاريخ بنگارد. دست خوب می
داند که انگور، زهرآگين است.
نگاه امام گذشته ها را مرور ميکند ...
نگاه امام عليه السلام زاير کوچه پس
کوچه های مدينه ميشود.
نگاه امام،
به طواف يک در سوخته ميرود.
نگاه امام،
به در خانه کريم اهل بيت عليه السلام ميرود.
نگاه امام در
غربت، مدينه را ميجويد.
و امام همچنان
آرام است.
لحظه ها می
ايستند. صدای مويه ملايک بلندتر می شود.
دست، خوشه انگور
را به سمت امام دراز مي کند. دست بی شرمانه مرگ را به امام تعارف می
کند:
"بفرماييد ...
يا ابا الحسن از اين انگور ميل کنيد." و رضا (ع) تبسمی تلخ بر لب می نشاند و
...
شهادت غریبانه اش را در محضر امام عصر ارواحنا فداه به سوگ می نشینیم . التماس دعا